گاهی وقتها مثل یک بیابان تنها می شوی . و با آوازی دردناک باید آهی گرم بکشی بر همه نداشته هایت
.و چاره ای هم نیست و باید بنشینی و دل بسپری به خودنمائی تمام خارهایت ،تمام خس هایت و تمام سیاهی های سردت
.
گاهی وقتها مثل یک عکس ، کهنه می شوی . واز تنهائی صبح تا شب خاک می خوری و مبهم و مبهم تر می شوی .مثل عکس یک پیر زن می شوی که در خانه ای تنهاست و از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کند و اول فکر می کنی که منتظر مرگ است ولی او مرده و به هیچکس هم نگفته که مرده. مثل من که به هیچکس نخواهم گفت این راز را
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم که صداي مرا به جانب من باز پس نمي فرستاد. چرا که مي بايست تا مرگ خويشتن را من نیز از خود نهان کنم
.
کوهها با هم اند و تنهایند ... همچو ما با همانِ تنهایان
.
کوهها با هم اند و تنهایند ... همچو ما با همانِ تنهایان

3 نظرات:
jjjj
kjj
عزیزم
وبلاگ جدید مبارک
همیشه پیروز باشی
ارسال يک نظر